بهار ,فیلم ,ابیار ,بازی ,شاید ,کرده ,نرگس ابیار ,بابای بهار ,عزیز کرده ,باری فیلم ,کنار رودخانه

" نفس "نام اخرین فیلم نرگس ابیار است که در جشنواره فیلم فجر به نمایش درامد و " بهار " نام دختر حدودا ده ساله ای که شخصیت اصلی فیلم است.

 من و بهار ِ نفس ِ نرگس ابیار


من و بهار نفس نرگس ابیار تقریبا هم سن و سال بوده ایم. با یکی دو سالی تفاوت.  برای همین است که او اول و دوم دبستانش را ان طرف مدرسه رفته اما من این طرف.  این طرف و ان طررف انقلاب را میگویم که حالا دیگر خیلی وقت است برای خودش یک جور مبدا شده است. از کفر ابلیس و زهد سلمان هم معروف تر.

 برای همین است که بهار بی روسری رفتن مدرسه را تجربه کرده. ناظم ترکه به دست را دیده و مزه کتک خوردن با ترکه را هم چشیده، اما من نه. شاید که من خوشبخت تر بوده ام از بهار...

فکرهای من و بهار خیلی وقتها شبیه هم بوده است و به گمانم شبیه فکرهای نرگس ابیار. فکرهایی که در نفس به صورت انیمیشن نشان داده میشود و من اسمش را گذاشتم کارتونی های فکر.

از کجا شروع کنم کارتونیهای فکرهامان را که انگاری شخصیت هایش از روی نقاشی های خاص ننه حسن، کپی شده است. منتها سیاه و سفید.

ننه حسن، همان پیرزن نقاش نقاشی های رنگارنگ با ادمهایی که چشمهاشان یک جورهایی غیر عادی بزرگتر است. من ننه حسن نقاش و نقاشی هایش را در گالری نمیدانم تابستان بیا زمستان، خانه هنرمندان دیده ام.

از کجا شروع کنم؟ از قصه ملک جمشید و اژدهای هفت سر که هم بابای بهار برایش تعریف کرده و هم بابای من برای من. که بابای بهار تنگی نفس داشت و برای همین بهار میخواست که دکتر نفس شود و به دلیلی مشابه من میخواستم که دکتر قلب شوم.

از اب بازی کردن های بهار و برادرش کنار رودخانه کنار روستاشان که درست مثل اب بازی کردن من و برادرم بود کنار رودخانه اوشان و فشم وقتی جمعه ها می رفتیم برای پیک نیک. که ما هم پارچه میگرفتیم کف رودخانه تا ماهی ریز کوچولو بگیریم.

ازابگوشت خوردنمان که بابای من هم مثل بابای بهار گوشت را که میکوبید، گوشت کوب را با کلی مخلفات مانده به رویش میداد دستمان.

 از فرفره ههای چوبی که با انگشت شست و سبابه میگرفتیم و فِرَش میدادیم روی زمین و محو چرخش رنگینش میشدیم یا از ان قایق حلبی که با نفت کار میکرد و وقتی روی اب حوض قرارش میدادی پِت پِت کنان جلو میرفت. که بهار خواست ان را مهربانانه و تابو شکنانه به پسر همکلاسش دهد اما پسرک مغرور نخواست.

 من هم مثل بهار از کتابخانه دایی یواشکی کتاب برمیداشتم برای خواندن. من اما بابایم هم کلی کتاب داشت. به کتابهای او هم ناخنک میزدم.

 بهار خون فروش میخواند و جنایت بشر. من موشها و ادمها و خوشه های خشمِ دایی را و کلی کتابهای شریعتی بابا که توی دست و بالم بود. من برای کتاب خوانیم هیچگاه تنبیه نشدم اما بهار چرا. هیچ کس به من نگفت ادمی که زیاد کتاب بخواند دیوانه میشود اما به بهار میگفتند. کتابخوانی های یواشکی من هیچگاه لو نرفت اما بیچاره بهار که لو میرفت و کتکش را هم میخورد. شاید که من خوشبخت تر بوده ام از بهار...

 بهار با اپارات عمویش چند باری فیلم دیده بود. " مادر هند " که عمو شیفته ان بود و به خاطر ان بساط اپاراتش را راه می انداخت و فک و فامیل و در و همسایه را جمع میکرد برای تماشا. بی توجه به شِکوه و شکایت زن عموی بهار. زن عمویی که بیشتر از اوردن هوو بر سرش پس از زاییدن نُه تا پسر شاکی بود  و دق و دلی هایش را سر اپارات بیچاره عمو خالی میکرد که چرا این عزیز کرده اش ( اپارات ) را نمیبرد خانه ان عزیز کرده اش نیّر خانوم(هوو).

من اما با اپارات تنها چند باری فیلم عروسی فامیل را دیده بودم. من با بابا زیاد سینما میرفتم. زیاد تر از انچه که فکرش را بکنید.شاید که من خوشبخت تر بوده ام از بهار...

 ننه اقای بهار، چپ و راست در گوشش زمزمه میکرد که مواظب خنده هایش جلوی نامحرم باشد و چه حرف گوش کن بود بهار که وسط بازی مجسمه بازی - این که هر کی یه شکلک دراره شکل عروسک دراره یک دو سه - دخترها را میخنداند اما نوبت پسر خاله که میشد مثل ماده ببر خشمگین زل میزد در چشمهایش. خندیدن یا نخندیدن مسئله این است!

من و بهار بازی کردنمان با تاب هم مثل هم بود. نگفتم تاب بازی. گفتم بازی با تاب. این که بنشینی روی تاب و بچرخی و بچرخی و بعد رها شوی در هوا و تابت را بکنی مثل چرخ و فلک.

من و بهار به صدای اژیر قرمز و سفید عادت کرده بودیم و به زیر زمین رفتن برای پناه گرفتن. هر دو زیاد نمیترسیدیم. باباهای نترسی داشتیم. ما هر دو صدای موشک را شنیده بودیم اما شاید که من خوش شانس تر بودم از بهار ، چرا که موشک سر من نیافتاد اما سر بهار چرا.


 نفسِِ نرگسِ ابیار فیلم جزئیات است و نوستالژی. نوستالژی ادمهای هم سن و سال من. انقدر زیاد و انقدر جزئی که هنوز خیلی هایش مانده برای تعریف کردن. انگاری که نرگس ابیار همه ی دلش را بیرون ریخته و به قول شادمهر راستین، شاید که او صبوری کرده و خواسته که با فیلم قبلش چنان اطمینانی به خودش ایجاد کند شاید که راحتش بگذارند برای ساختن..

 جایی خواندم که این خانم کارگردان فیلمهای ایتالیایی را بسیار دوست میدارد. به گمانم میتوان ردِّ فلینی و رویا پردازی های عجیب غریبش را در صحنه های مربوط به عزاداری در روستا که از نگاه رویا گونه بهار نشان داده میشود، دید.

 بهار کاش بودی و یک دنیا تغییر و تغییرِ دنیا را میدیدی. میدیدی که ادمها این روزها چقدر راحت ترند برای خندیدن....


این نوشته را حدودا یک هفته قبل در یک فروم سینمایی با مختصری تغییرات نوشته ام.

منبع اصلی مطلب : آرام تر
برچسب ها : بهار ,فیلم ,ابیار ,بازی ,شاید ,کرده ,نرگس ابیار ,بابای بهار ,عزیز کرده ,باری فیلم ,کنار رودخانه
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : من و بهار نفس نرگس ابیار